شبهای روشن

اینجا شمعی روشن است و چشمی بیدار که آمدن تو را انتظار می‌کشد

گوهر ار جویی بیا دریا طلب
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

1. می‌دانستم به محض اینکه اولین پستِ بعد از گمانم چهل روز خرابی پرشین بلاگ را منتشر کنم، دو سال از نوشته‌هایم می‌پرد. برای همین هی دست دست می‌کردم. امروز دل به دریا زدم. به قول دوستی، دو ماه ننوشتن یعنی دو ماه گم کردن خاطره‌ها. 

2. سخت بود شنیدن خبر آتنا و بعدتر کیمیا و قطعا آتناها و کیمیاهای بسیار دیگر که نمی‌فهمیم، که نمی‌گویند. از ترس آبرو سکوت می‌کنند. بعدترش باز غم سنگین پر کشیدن مریم میرزا‌خانی...

او را نمی‌شناختم. با ریاضی هم سر و کاری ندارم تا نابغه‌هایش تحسینم را برانگیزند. اما یک هم‌وطن، یک هم‌جنس، یک هم‌کیش... یا نه اصلا یک انسان واقعا خوب که از قضا همۀ آن قبلی‌ها را هم دارد، نابغه‌ای پرتلاش هم هست، پس چرا پرکشیدنش بر من سنگین نیاید؟

3. خیلی از شنیده ها روی دلم سنگینی می‌کرد. خیلی از نداشتن‌ها هم. بعضی وقتها بعضی دردها، گذشته و اکنونت را با هم به هم می‌ریزد. کم است برایم روزهایی که چاقوی امروز روزگار از سوهان گذشته‌ام تیز شده باشد؛ نه که کم باشد، من پوست‌کلفت‌تر شده‌ام انگار و خراش هم برنمی‌دارم. اما باز هست وقت‌هایی که دلم نازک و شکننده می‌شود و نه به چاقویی تیز که به اندک ضربه‌ای می‌شکند.

شنبه هم از همان روزها بود. با وجود سنگینی بارهای شانه ام، بار دلم وادارم کرد راه زیادی را از محل کار به سمت خانه پیاده بروم. پیاده‌روی تسکین‌دهندۀ خوبی است. توی راه با پروردگارم مناجات می‌کردم که چرا نمی‌شود؟ اگر از بقیه کاری ساخته نیست، از تو که هست. اگر هیچ کس نتواند، تو که می‌توانی. پس چرا نمی‌خواهی؟ درد را برایم پسندیدی، لبخند زدم. زخم را بر قامتم زیبا دیدی، بر آن آغوش گشودم. نفس کم آوردن‌هایم را خوب دانستی، شِکوه نکردم. سعی کردم نکنم. لبخند زدم. شکر کردم. برای همۀ بیتابی‌هایم عفو و غفران تو را طلبیدم. اما نمی‌فهمم. چرا هیچ نشانه‌ای نیست که بفهمم؟ چرا مرهمی برایم نمی‌خواهی. باور دارم که تو جز خیر بر من نمی‌خواهی؛ اما نمی‌فهمم چرا و چطور است که هیچ اتفاقی نمی افتد و این نفهمیدن آزارم می‌دهد.

نیمۀ بیشتر راهِ محل کار تا خانه را پیموده بودم؛ نزدیک به دو ساعت راه. اما ادامۀ راه هم طولانی بود. باید خودم را به ایستگاه نزدیک حرم می‌رساندم تا سوار اتوبوس شوم؛ ولی هنوز به آنجا نرسیده، اتوبوس مد نظرم توی خیابان نگه داشت. اصلا نمی‌دانستم اتوبوسم آنجا هم ایستگاه دارد. از آنجا که خسته بودم، و  شانه ام از زیادی وسایل به زق‌زق افتاده بود، با شادی سوار شدم. مسیرم مشخص بود؛ مسیر اتوبوس هم. بنا به حدس من اتوبوس باید به چپ می‌پیچید اما ناباورانه به راست پیچید و مرا از خانه دورتر کرد. اتوبوس به سمت ابتدای مسیر می‌رفت نه انتها. یک ایستگاه راهم دورتر شد و مسیر زیادتری را برای رسیدن به ایستگاه درست پیمودم.

همانجا بود که فهمیدم. ایراد کار از نخواستن پروردگارم نبود؛ ایراد از من بود که هنوز نرسیده‌ام به ایستگاه، به آنجا که باید. که هنوز باید بیشتر بکوشم، بیشتر گام بردارم و بیشتر بفهمم. که اگر الان فرصتی برایم فراهم شود، شاید ندانسته به عقب برگردم؛ و شاید هیچگاه حتی رخصت جبران هم نیابم.

باید صبوری کنم و دل بدهم به حکمت پروردگارم.