شبهای روشن

اینجا شمعی روشن است و چشمی بیدار که آمدن تو را انتظار می‌کشد

کوچ
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

خب، من هم رفتم. خرابی‌های اخیر پرشین بلاگ خیلی‌ها را وادار به کوچ کرد. من هم رفتم به خانه‌ای جدید بلکه صاحب‌خانه این بار مهربان‌تر باشد و نوشته‌های ما را پرت نکند بیرون. خیلی از نوشته‌های قدیمی را هم با خودم به آنجا بردم. امید که آنجا نیز مهمانم باشید.

آدرس من:

http://shabhayerovshan.blog.ir/


 
یک خاطره
ساعت ٤:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٦ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

یکی از جلسه‌های آخر ترم پیش، یک ساعت از کلاس گذشته، یکی از دانشجویانم در کلاس را باز کرد و با چهره‌ای درهم و آشفته داخل شد. چهره‌اش را که دیدم از بازخواست برای تاخیرش منصرف شدم. پرسیدم: حالتون خوبه خانم فلانی؟هنوز جواب داده و نداده بغش ترکید و با صدای بلند گریه کرد. در میان هق‌هق گری گفت: بابام مرد.

خشکم زد. چه می‌توانستم بکنم؟ ایا باید درس را ادامه می‌دادم یا اینکه بی‌خیالش می شدم؟ توی ذهنم دنبال جملاتی می گشتم که بلکهبه زبان آوردنش تسکینی برای او باشد. نمی‌دانستم چرا با چنین وضعیتی اصلا به کلاس آمده.

از یکی از دانشجوها خواستم برایش آب بیاورد؛ اما او آنقدر حالش بد بود که آب را پس زد. یکی از بچه‌ها رو به من کرد و با تاسف گفت: وای استاد پدر خانم فلانی فوت کرده.

آن دانشجو با هق‌هق بلندی که نمی‌توانست جلویش را بگیرد، بریده بریده گفت: بابام نه،... بوبوم مرد. هَمِستِرم... اسمش بوبو بود.

چهرۀ من در آن لحظه دیدنی بود. آخ که دلم می‌خواست یک چیزی محکم روی سرش کوبیده شود.


 
تو که می‌آیی باران می‌بارد
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

آن یک لحظۀ وصالِ بعد از سال‌ها دوری، آن یک لحظۀ سلام، آن یک لحظۀ شنیدن نفسهای دوستی که حتی حیفت می‌آید حرف بزنی و از یادآوری صدایش غافل بمانی...
آن لحظه که گفت سلام دلم می‌خواست همان پشت تلفن لحن کلامش، صورتش، تمام خاطرات خوش روزهای دبیرستان، مهربانی دست‌هایش، برق نگاهش، لطافت خطابش وقتی صدا می‌کرد: سمیه... سمیه...، تلخی رفتنش، شوق هر با آمدنش...، تفألهای حافظمان... دلم می‌خواست همه را همۀ دوّار آن روزهای شیرین را یک بار دیگر زندگی کنم.

گفتم: «سلام منیره» و سلامم با همۀ سلامها فرق داشت. سلامی بعد از ده سال ندیدن و نشنیدنش بود؛ سلامی که می‌خواستم شورم را شوقم را مهرم را شرمم را همه را یکجا در آن بنشانم و تقدیمش کنم.

زیاد دنبالش گشته بودم و نیافته بودمش. به هر رد و نشانی چنگ می‌زدم تا جایی پیدایش کنم و بالاخره یافتمش. فکر می‌کردم کم‌حرف باشیم؛ لااقل بار اول بعد از این همه سال. اولش آرام و ساکت بودیم. می‌خواستیم هم را از نو بسازیم، با همان قد و قامت ده سال پیش، قدری بزرگ‌تر، قدری دنیادیده‌تر، قدری دردچشیده‌تر، قدری غمگین‌تر، قدری صبورتر.
ذره‌ذره به حرف آمدیم. گفتم و گفت. شنیدم و شنید. خودش بود. با همان حس ناب بودنش، با همۀ آن اختلاف دیدگاه‌های سیاسی‌ای که هیچ وقت خدا دوستی‌مان را خدشه‌دار نکرد.

سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. دلم گرفت از این همه نبودنم. دلم گرفت برای آن همه نداشتنش. دلم گرفت برای همۀ سال‌های اندوهم که حالا می‌فهمیدم چقدر او را در آن روزگار کم داشته‌ام. نزدیک به دو ساعت حرف زدیم و دل نمی‌کندیم.

پیش از خداحافظی گفت: تو کجا بوده‌ای این همه سال! چقدر دل‌هامان به هم نزدیک است. راست می‌گفت؛ چیزی پیشروتر از کلمات ما را برای هم تصویر می‌کرد.

خوب می‌دانم هیچ فاصله‌ای نه در زمان و نه در مکان ژرفای دوستی‌های خالصانه را از میان نمی‌برد.

حالا روزها را بی‌تابانه می‌شمارم برای وقتی که به مشهد بیاید و ببینمش.


بعدنوشت 

دربارۀ عنوان مطلب:
یکی از جملاتی که گاهی دربارۀ جابجایی اعضای جمله در معنی‌آفرینی به دانشجویانم می‌گویم این مصرع معروف است: «باران که می‌بارد .تو. می‌آیی». بعد می گویم این جمله را می‌شود با جابجایی کلمات حداقل سه جور، تغییر داد و معنایی متفاوت از آن گرفت: «باران که می‌آید تو می‌باری»، «تو که می‌آیی باران می‌بارد»، « تو که می‌باری باران می‌آید».