شبهای روشن

اینجا شمعی روشن است و چشمی بیدار که آمدن تو را انتظار می‌کشد

کوچ
ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

خب، من هم رفتم. خرابی‌های اخیر پرشین بلاگ خیلی‌ها را وادار به کوچ کرد. من هم رفتم به خانه‌ای جدید بلکه صاحب‌خانه این بار مهربان‌تر باشد و نوشته‌های ما را پرت نکند بیرون. خیلی از نوشته‌های قدیمی را هم با خودم به آنجا بردم. امید که آنجا نیز مهمانم باشید.

آدرس من:

http://shabhayerovshan.blog.ir/


 
تو که می‌آیی باران می‌بارد
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

آن یک لحظۀ وصالِ بعد از سال‌ها دوری، آن یک لحظۀ سلام، آن یک لحظۀ شنیدن نفسهای دوستی که حتی حیفت می‌آید حرف بزنی و از یادآوری صدایش غافل بمانی...
آن لحظه که گفت سلام دلم می‌خواست همان پشت تلفن لحن کلامش، صورتش، تمام خاطرات خوش روزهای دبیرستان، مهربانی دست‌هایش، برق نگاهش، لطافت خطابش وقتی صدا می‌کرد: سمیه... سمیه...، تلخی رفتنش، شوق هر با آمدنش...، تفألهای حافظمان... دلم می‌خواست همه را همۀ دوّار آن روزهای شیرین را یک بار دیگر زندگی کنم.

گفتم: «سلام منیره» و سلامم با همۀ سلامها فرق داشت. سلامی بعد از ده سال ندیدن و نشنیدنش بود؛ سلامی که می‌خواستم شورم را شوقم را مهرم را شرمم را همه را یکجا در آن بنشانم و تقدیمش کنم.

زیاد دنبالش گشته بودم و نیافته بودمش. به هر رد و نشانی چنگ می‌زدم تا جایی پیدایش کنم و بالاخره یافتمش. فکر می‌کردم کم‌حرف باشیم؛ لااقل بار اول بعد از این همه سال. اولش آرام و ساکت بودیم. می‌خواستیم هم را از نو بسازیم، با همان قد و قامت ده سال پیش، قدری بزرگ‌تر، قدری دنیادیده‌تر، قدری دردچشیده‌تر، قدری غمگین‌تر، قدری صبورتر.
ذره‌ذره به حرف آمدیم. گفتم و گفت. شنیدم و شنید. خودش بود. با همان حس ناب بودنش، با همۀ آن اختلاف دیدگاه‌های سیاسی‌ای که هیچ وقت خدا دوستی‌مان را خدشه‌دار نکرد.

سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. دلم گرفت از این همه نبودنم. دلم گرفت برای آن همه نداشتنش. دلم گرفت برای همۀ سال‌های اندوهم که حالا می‌فهمیدم چقدر او را در آن روزگار کم داشته‌ام. نزدیک به دو ساعت حرف زدیم و دل نمی‌کندیم.

پیش از خداحافظی گفت: تو کجا بوده‌ای این همه سال! چقدر دل‌هامان به هم نزدیک است. راست می‌گفت؛ چیزی پیشروتر از کلمات ما را برای هم تصویر می‌کرد.

خوب می‌دانم هیچ فاصله‌ای نه در زمان و نه در مکان ژرفای دوستی‌های خالصانه را از میان نمی‌برد.

حالا روزها را بی‌تابانه می‌شمارم برای وقتی که به مشهد بیاید و ببینمش.


بعدنوشت 

دربارۀ عنوان مطلب:
یکی از جملاتی که گاهی دربارۀ جابجایی اعضای جمله در معنی‌آفرینی به دانشجویانم می‌گویم این مصرع معروف است: «باران که می‌بارد .تو. می‌آیی». بعد می گویم این جمله را می‌شود با جابجایی کلمات حداقل سه جور، تغییر داد و معنایی متفاوت از آن گرفت: «باران که می‌آید تو می‌باری»، «تو که می‌آیی باران می‌بارد»، « تو که می‌باری باران می‌آید».


 
گوهر ار جویی بیا دریا طلب
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

1. می‌دانستم به محض اینکه اولین پستِ بعد از گمانم چهل روز خرابی پرشین بلاگ را منتشر کنم، دو سال از نوشته‌هایم می‌پرد. برای همین هی دست دست می‌کردم. امروز دل به دریا زدم. به قول دوستی، دو ماه ننوشتن یعنی دو ماه گم کردن خاطره‌ها. 

2. سخت بود شنیدن خبر آتنا و بعدتر کیمیا و قطعا آتناها و کیمیاهای بسیار دیگر که نمی‌فهمیم، که نمی‌گویند. از ترس آبرو سکوت می‌کنند. بعدترش باز غم سنگین پر کشیدن مریم میرزا‌خانی...

او را نمی‌شناختم. با ریاضی هم سر و کاری ندارم تا نابغه‌هایش تحسینم را برانگیزند. اما یک هم‌وطن، یک هم‌جنس، یک هم‌کیش... یا نه اصلا یک انسان واقعا خوب که از قضا همۀ آن قبلی‌ها را هم دارد، نابغه‌ای پرتلاش هم هست، پس چرا پرکشیدنش بر من سنگین نیاید؟

3. خیلی از شنیده ها روی دلم سنگینی می‌کرد. خیلی از نداشتن‌ها هم. بعضی وقتها بعضی دردها، گذشته و اکنونت را با هم به هم می‌ریزد. کم است برایم روزهایی که چاقوی امروز روزگار از سوهان گذشته‌ام تیز شده باشد؛ نه که کم باشد، من پوست‌کلفت‌تر شده‌ام انگار و خراش هم برنمی‌دارم. اما باز هست وقت‌هایی که دلم نازک و شکننده می‌شود و نه به چاقویی تیز که به اندک ضربه‌ای می‌شکند.

شنبه هم از همان روزها بود. با وجود سنگینی بارهای شانه ام، بار دلم وادارم کرد راه زیادی را از محل کار به سمت خانه پیاده بروم. پیاده‌روی تسکین‌دهندۀ خوبی است. توی راه با پروردگارم مناجات می‌کردم که چرا نمی‌شود؟ اگر از بقیه کاری ساخته نیست، از تو که هست. اگر هیچ کس نتواند، تو که می‌توانی. پس چرا نمی‌خواهی؟ درد را برایم پسندیدی، لبخند زدم. زخم را بر قامتم زیبا دیدی، بر آن آغوش گشودم. نفس کم آوردن‌هایم را خوب دانستی، شِکوه نکردم. سعی کردم نکنم. لبخند زدم. شکر کردم. برای همۀ بیتابی‌هایم عفو و غفران تو را طلبیدم. اما نمی‌فهمم. چرا هیچ نشانه‌ای نیست که بفهمم؟ چرا مرهمی برایم نمی‌خواهی. باور دارم که تو جز خیر بر من نمی‌خواهی؛ اما نمی‌فهمم چرا و چطور است که هیچ اتفاقی نمی افتد و این نفهمیدن آزارم می‌دهد.

نیمۀ بیشتر راهِ محل کار تا خانه را پیموده بودم؛ نزدیک به دو ساعت راه. اما ادامۀ راه هم طولانی بود. باید خودم را به ایستگاه نزدیک حرم می‌رساندم تا سوار اتوبوس شوم؛ ولی هنوز به آنجا نرسیده، اتوبوس مد نظرم توی خیابان نگه داشت. اصلا نمی‌دانستم اتوبوسم آنجا هم ایستگاه دارد. از آنجا که خسته بودم، و  شانه ام از زیادی وسایل به زق‌زق افتاده بود، با شادی سوار شدم. مسیرم مشخص بود؛ مسیر اتوبوس هم. بنا به حدس من اتوبوس باید به چپ می‌پیچید اما ناباورانه به راست پیچید و مرا از خانه دورتر کرد. اتوبوس به سمت ابتدای مسیر می‌رفت نه انتها. یک ایستگاه راهم دورتر شد و مسیر زیادتری را برای رسیدن به ایستگاه درست پیمودم.

همانجا بود که فهمیدم. ایراد کار از نخواستن پروردگارم نبود؛ ایراد از من بود که هنوز نرسیده‌ام به ایستگاه، به آنجا که باید. که هنوز باید بیشتر بکوشم، بیشتر گام بردارم و بیشتر بفهمم. که اگر الان فرصتی برایم فراهم شود، شاید ندانسته به عقب برگردم؛ و شاید هیچگاه حتی رخصت جبران هم نیابم.

باید صبوری کنم و دل بدهم به حکمت پروردگارم.


 
گذار بر ظلمات است خضر راهی کو؟
ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

هیچ‌کس هست از برادران من که چندانی سمع عاریت دهد که طرفی از اندوه خویش با او بگویم، مگر بعضی از این اندوهان من تحمل کند به شرکتی و برادری؟ که دوستی هیچ کس صافی نگردد تا دوستی از مشوب کدورت نگاه ندارد. و این چنین دوست خالص کجا یابم؟

رسالة الطیر، شهاب الدین سهروردی


 
حتی اگر زندگی زیر پوستم درد بکشد...
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

توی خانه و محل کار اغلب دمنوش دم می کنم به جای چای سیاه. مثل این بار که ترکیبی از سیب و هل و دارچین و زنجفیل و لیمو دم کردم.

بوی دم کشیدگی‌اش که توی اتاق محل کارم بلند شد گفتم: بَه، بوی زندگی میاد.

حالا همکارها اسمش را گذاشته‌اند: «چای زندگی»

پس‌نوشت:

با درد بساز چون دوای تو منم

در کس منگر که آشنای تو منم

چون کشته شوی نگو که من کشته شدم

شکرانه بده که خونبهای تو منم

(مولوی)


 
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۳٠ تیر ۱۳٩٥  کلمات کلیدی:

میم عزیزم، تنهایی بخشی جدایی‌ناپذیر از انسان بودن انسان است؛ همراه وفادارِ هنوز و همیشه است. شاید در بعضی دوره‌ها کمرنگ شود، اما باز هست؛ باز سر که برمی گردانی، حضورش ملموس و مداوم هست. تنهاییِ آدم ناپدید نمی‌شود؛ اصیل‌تر می‌شود، ریشه‌دارتر می‌شود. تنهایی عجیب روح تو را وسیع می‌کند و به قدر وسعت روح تو عمیق می‌شود. هر اندازه قوّت روحی تو بیشتر باشد تنهایی‌ات سنگین‌تر و عظیم‌تر است. مگر نه اینکه علی(ع)، آن‌چنان مردی بزرگ و تکرارناشدنی، تنهایی‌اش آن همه تلخ و جان‌سوز و بی کران بود. مگر نه اینکه از سر همین تنهایی گفته بود:


اَللَّهُمَّ إِنِّی قَدْ مَلِلْتُهُمْ وَ مَلُّونی وَ سَئِمْتُهُمْ وَسَئِمُونی فَأَبْدِلِنی بِهِمْ خَیْراً مِنْهُمْ، وَ أَبْدِلْهُمْ بِی شَرَّاً مِنِّى 
خدایا اینان از من خسته‌اند و من از آنان خسته. اینان از من به ستوه آمده‌اند و من از آنان دل‌شکسته. پس به جای آنان هم‌نشینان نیکویی مونس من دار و به جای من، شرّی بر ایشان برگمار.
(نهج البلاغه، خطبۀ 25)


اما این تنهایی ارزش به جان خریدن دارد، اگر که صبور باشیم و شکرگزار. چرا که او که عزیزترین یار است، خود را پاداش سختی‌های ایمان‌آورندگانش قرار داده است. 
باور داشته باش از این تنهایی درخت پرثمری به بار می‌نشیند که جز با صبر و شکر و امید آبیاری نمی‌شود. شاکر این لحظات باش که آن کس که غم را به تو بخشیده خواسته تا به این بهانه بیشتر نگاهت کند و بیشتر تو را همراه خود سازد.