شبهای روشن

اینجا شمعی روشن است و چشمی بیدار که آمدن تو را انتظار می‌کشد

تو که می‌آیی باران می‌بارد
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

آن یک لحظۀ وصالِ بعد از سال‌ها دوری، آن یک لحظۀ سلام، آن یک لحظۀ شنیدن نفسهای دوستی که حتی حیفت می‌آید حرف بزنی و از یادآوری صدایش غافل بمانی...
آن لحظه که گفت سلام دلم می‌خواست همان پشت تلفن لحن کلامش، صورتش، تمام خاطرات خوش روزهای دبیرستان، مهربانی دست‌هایش، برق نگاهش، لطافت خطابش وقتی صدا می‌کرد: سمیه... سمیه...، تلخی رفتنش، شوق هر با آمدنش...، تفألهای حافظمان... دلم می‌خواست همه را همۀ دوّار آن روزهای شیرین را یک بار دیگر زندگی کنم.

گفتم: «سلام منیره» و سلامم با همۀ سلامها فرق داشت. سلامی بعد از ده سال ندیدن و نشنیدنش بود؛ سلامی که می‌خواستم شورم را شوقم را مهرم را شرمم را همه را یکجا در آن بنشانم و تقدیمش کنم.

زیاد دنبالش گشته بودم و نیافته بودمش. به هر رد و نشانی چنگ می‌زدم تا جایی پیدایش کنم و بالاخره یافتمش. فکر می‌کردم کم‌حرف باشیم؛ لااقل بار اول بعد از این همه سال. اولش آرام و ساکت بودیم. می‌خواستیم هم را از نو بسازیم، با همان قد و قامت ده سال پیش، قدری بزرگ‌تر، قدری دنیادیده‌تر، قدری دردچشیده‌تر، قدری غمگین‌تر، قدری صبورتر.
ذره‌ذره به حرف آمدیم. گفتم و گفت. شنیدم و شنید. خودش بود. با همان حس ناب بودنش، با همۀ آن اختلاف دیدگاه‌های سیاسی‌ای که هیچ وقت خدا دوستی‌مان را خدشه‌دار نکرد.

سه تا بچه داشت؛ قد و نیم قد. دلم گرفت از این همه نبودنم. دلم گرفت برای آن همه نداشتنش. دلم گرفت برای همۀ سال‌های اندوهم که حالا می‌فهمیدم چقدر او را در آن روزگار کم داشته‌ام. نزدیک به دو ساعت حرف زدیم و دل نمی‌کندیم.

پیش از خداحافظی گفت: تو کجا بوده‌ای این همه سال! چقدر دل‌هامان به هم نزدیک است. راست می‌گفت؛ چیزی پیشروتر از کلمات ما را برای هم تصویر می‌کرد.

خوب می‌دانم هیچ فاصله‌ای نه در زمان و نه در مکان ژرفای دوستی‌های خالصانه را از میان نمی‌برد.

حالا روزها را بی‌تابانه می‌شمارم برای وقتی که به مشهد بیاید و ببینمش.


بعدنوشت 

دربارۀ عنوان مطلب:
یکی از جملاتی که گاهی دربارۀ جابجایی اعضای جمله در معنی‌آفرینی به دانشجویانم می‌گویم این مصرع معروف است: «باران که می‌بارد .تو. می‌آیی». بعد می گویم این جمله را می‌شود با جابجایی کلمات حداقل سه جور، تغییر داد و معنایی متفاوت از آن گرفت: «باران که می‌آید تو می‌باری»، «تو که می‌آیی باران می‌بارد»، « تو که می‌باری باران می‌آید».


 
گوهر ار جویی بیا دریا طلب
ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٦  کلمات کلیدی:

1. می‌دانستم به محض اینکه اولین پستِ بعد از گمانم چهل روز خرابی پرشین بلاگ را منتشر کنم، دو سال از نوشته‌هایم می‌پرد. برای همین هی دست دست می‌کردم. امروز دل به دریا زدم. به قول دوستی، دو ماه ننوشتن یعنی دو ماه گم کردن خاطره‌ها. 

2. سخت بود شنیدن خبر آتنا و بعدتر کیمیا و قطعا آتناها و کیمیاهای بسیار دیگر که نمی‌فهمیم، که نمی‌گویند. از ترس آبرو سکوت می‌کنند. بعدترش باز غم سنگین پر کشیدن مریم میرزا‌خانی...

او را نمی‌شناختم. با ریاضی هم سر و کاری ندارم تا نابغه‌هایش تحسینم را برانگیزند. اما یک هم‌وطن، یک هم‌جنس، یک هم‌کیش... یا نه اصلا یک انسان واقعا خوب که از قضا همۀ آن قبلی‌ها را هم دارد، نابغه‌ای پرتلاش هم هست، پس چرا پرکشیدنش بر من سنگین نیاید؟

3. خیلی از شنیده ها روی دلم سنگینی می‌کرد. خیلی از نداشتن‌ها هم. بعضی وقتها بعضی دردها، گذشته و اکنونت را با هم به هم می‌ریزد. کم است برایم روزهایی که چاقوی امروز روزگار از سوهان گذشته‌ام تیز شده باشد؛ نه که کم باشد، من پوست‌کلفت‌تر شده‌ام انگار و خراش هم برنمی‌دارم. اما باز هست وقت‌هایی که دلم نازک و شکننده می‌شود و نه به چاقویی تیز که به اندک ضربه‌ای می‌شکند.

شنبه هم از همان روزها بود. با وجود سنگینی بارهای شانه ام، بار دلم وادارم کرد راه زیادی را از محل کار به سمت خانه پیاده بروم. پیاده‌روی تسکین‌دهندۀ خوبی است. توی راه با پروردگارم مناجات می‌کردم که چرا نمی‌شود؟ اگر از بقیه کاری ساخته نیست، از تو که هست. اگر هیچ کس نتواند، تو که می‌توانی. پس چرا نمی‌خواهی؟ درد را برایم پسندیدی، لبخند زدم. زخم را بر قامتم زیبا دیدی، بر آن آغوش گشودم. نفس کم آوردن‌هایم را خوب دانستی، شِکوه نکردم. سعی کردم نکنم. لبخند زدم. شکر کردم. برای همۀ بیتابی‌هایم عفو و غفران تو را طلبیدم. اما نمی‌فهمم. چرا هیچ نشانه‌ای نیست که بفهمم؟ چرا مرهمی برایم نمی‌خواهی. باور دارم که تو جز خیر بر من نمی‌خواهی؛ اما نمی‌فهمم چرا و چطور است که هیچ اتفاقی نمی افتد و این نفهمیدن آزارم می‌دهد.

نیمۀ بیشتر راهِ محل کار تا خانه را پیموده بودم؛ نزدیک به دو ساعت راه. اما ادامۀ راه هم طولانی بود. باید خودم را به ایستگاه نزدیک حرم می‌رساندم تا سوار اتوبوس شوم؛ ولی هنوز به آنجا نرسیده، اتوبوس مد نظرم توی خیابان نگه داشت. اصلا نمی‌دانستم اتوبوسم آنجا هم ایستگاه دارد. از آنجا که خسته بودم، و  شانه ام از زیادی وسایل به زق‌زق افتاده بود، با شادی سوار شدم. مسیرم مشخص بود؛ مسیر اتوبوس هم. بنا به حدس من اتوبوس باید به چپ می‌پیچید اما ناباورانه به راست پیچید و مرا از خانه دورتر کرد. اتوبوس به سمت ابتدای مسیر می‌رفت نه انتها. یک ایستگاه راهم دورتر شد و مسیر زیادتری را برای رسیدن به ایستگاه درست پیمودم.

همانجا بود که فهمیدم. ایراد کار از نخواستن پروردگارم نبود؛ ایراد از من بود که هنوز نرسیده‌ام به ایستگاه، به آنجا که باید. که هنوز باید بیشتر بکوشم، بیشتر گام بردارم و بیشتر بفهمم. که اگر الان فرصتی برایم فراهم شود، شاید ندانسته به عقب برگردم؛ و شاید هیچگاه حتی رخصت جبران هم نیابم.

باید صبوری کنم و دل بدهم به حکمت پروردگارم.


 
 
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

جمعه 4 مهر: در تالار محققانِ کتابخانه حرم پایان‌نامۀ مریم را ویرایش می کنم. می گوید برای مریم دعا کن. چشم به گوشی اش دوخته به امید خبری از احسان. دلهره هایش را عجیب درک می کنم.

بعدتر دوستی زنگ می زند و می گوید جلوی کتابخانه حرم است. برای بار اول می بینمش و میرویم دارالولایه و جمع مهربان سه نفره آنها را برای اولین بار می بینم.

 

شنبه 5مهر: دلهره هایی که از هفته پیش تا شنبه تعقیبم کرده اند، بالاخره توی کتابخانه محل کارم جا می مانند.

 

یکشنبه 6مهر: روز تعیین تاریخ است. تاریخی که من می دانم و...

 

دوشنبه 7مهر: صبح را با توفیق خواستن از خدا آغاز می کنم. از او می خواهم امروز را سرآغاز تحولی عظیم و الهی قرار دهد. 

شب دو رکعت نماز شکر می خوانم، سر بر سجده می گذارم و می گویم: خودت گفتی لان شکرتم لازیدنکم. پس بیفزا، پس به مهربانی و لطف بی پایانت آن گونه که خودت مصلحت می دانی بر آن بیفزا.

گفته است ننویس و گفته ام چشم.

 

سه شنبه 8مهر: با همکارها داریم جلد ششم تفسیر را آماده می کنیم. به خنده های گروهی و قشنگمان فکر می کنم، به همکاری مشترک، به مهربانی همکارهایم، به تلاشی که بدون کوچگترین تردیدی ارزشمندی اش را باور داریم. توی سجده خدا را شکر می کنم به خاطر تمام لحظات حضورم و حضورمان در اینجا.

 

چهارشنبه 9 مهر: توی دانشگاه از صبح کلاس دارم. ظهر با دوتا از دوستان می رویم برای نهار. یکی می گوید: چند روز قبل مردی آمده بود و داد و بیداد راه انداخته بود که همسرم رتبه خوبی در دکترا آورده اما شما قبولش نکرده اید.

یادم می افتد به خودم، به خوابهایم قبل از اعلام نتایج. خواب می دیدم قبول نشده ام و توی سالن دانشکده با گریه و التماس از استادانم می خواهم یک فرصت دیگر به من بدهند. یادم می افتد که چطور با تپش قلب از جا برمی خاستم و هربار به التماس از خدا می خواستم کمکم کند تلاشم به ثمر بنشیند. فکر می کنم که میشد به عوض اینکه جزو شش نفر برگزیده باشم، قاتی صد نفری باشم که توی مصاحبه رتبه نیاورده اند، یا نه جزو چندین هزار نفری که اصلن به مصاحبه هم راه نیافته اند.

عصر، وقت برگشت، توی ایستگاه اتوبوس دانشگاه، به رقص برگها که هنوز سبز هستند، به پیچ و تاب پیچکها، به شیطنت بچه گربه ای که توی دخترها می لولد و جیغ و خنده آنها را بلند می کند، نگاه می کنم و خدا را شکر می کنم، شکر می کنم، شکر می کنم...


 
قدری لبخند، قدری اشک...
ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

تصمیم گرفته‌ام بنویسم،غم و شادی را با هم روایت کنم. وقتی تنها از شادی‌هایم حرف می‌زنمٰ چیزی از خودم را به نمایش می‌گذارم که من نیست. اینجا خانه کوچک و دنج من است، چه اشکالی دارد بی ترس خواندن این دوست و آن آشنا گاهی، تکه‌ای از خودم را روایت کنم. من که قرار نیست همیشه لبخند بزنم. اصلن مگر دنیا جای لبخندهای همیشگی است؟ مگر نه این است که شادی و غم دنیا به هم پیوسته است؟

می‌خواهم تکه‌ای از خودم را بنویسم. شاید حرف جدیدی نباشد؛ اما برای من که روز و شب‌هایم پر از همین تکرار است، زخمی است که نو به نو سر باز می‌کند و تازه می‌شود.

چهارشنبه‌ها روز کلاس‌های دانشگاهم است. هفته پیش قرار بود اولین جلسه‌های کلاسم برگزار شود اما بچه‌ها نیامده بودند. صبح چهارشنبه‌ام آمیزه‌ای از شادی و اندوه بود. شادی اینکه بعد از چند سال دوباره پایم به دانشگاه باز شده بود. آن هم فردوسی که تنها در کارشناسی سه ترم مهمانش بودم و دانشجوی آنجا بودن را دوست داشتم. خوشحال از اینکه حالا دیگر مطمئن بودم پای جونیور برای همیشه از آنجا بریده شده و محال است روی بازگشت و از سر گرفتن و دروغ پشت دروغ گفتن را داشته باشد. خوشحال از اینکه گرچه آشناییم با جونیور توی همان سه ترم مهمان بودن در دانشگاه اتفاق افتاد، خاطرات مشترکم با او آن قدر اندک و ناچیز بوده، در حد از دانشگاه تا ایستگاه اتوبوس پیاده رفتن، آن هم قاطی این دوست و آن رفیق و آن دختر و این دختر که هیچ چیزی یاد او را برایم زنده نمی کند. خوشحال از اینکه حالا دیگر با اسم و رسم خودم، با هویت خودم شناخته می شوم، نه آنکه بیاید بشود سایه ای که دیده نشوم و همه به اسم خانم آقای فلانی بشناسندم. خوشحال از اینکه می توانم ساعت ها در محوطه وسیع و دل انگیز دانشگاه، وقت باریدن باران، وقت پاییزان هزاررنگ، وقت بهار دل پذیر، وقت شاید برف گاه و بیگاه زمستان قدم بزنم و از آن همه زیبایی، لبریز شوم.

اما صبح چهارشنبه بدجور تنها بودم. دلم یک موفق باشی خشک و ساده می خواست، دلم یک به تو افتخار می کنم می خواست، دلم نوازشی می خواست که وقت رفتن بدرقه ام کند. مثل همیشه نبود. مثل سال های مثلن دونفره، مثل همه روزهای قبل و بعدش...

صبح همه خواب بودند که رفتم؛ قرآن را گرفتم بالای سرم و از زیرش رد شدم. توی اتوبوس طاقت نیاوردم، به لیلا و هانیه پیام دادم که امروز اولین روز دانشگاه من است. دلم را به مهربانی پیام های آن دو خوش کردم.

راستش وقتی خودم را تصور می کنم، زنی را می بینم که کیف قهوه ای رنگش را روی دوشش انداخته، چادرش را سرش زده و دارد تنها توی جاده ای خلوت و تهی از آدم ها و صداها می رود. همیشه اهل رفتن بوده ام. این را می دانم و به رفتن اعتقاد دارم اما فکر می کنم چقدر گاهی دلم می خواهد تکیه دهم به قامت کسی و بگویم از این همه حجم عظیم تنهایی خسته ام.

برای زنی که هر بار هربار دلش گرفته، هربار دلتنگ شده، هربار خسته شده، سر به شانه دیوار گذاشته، زنی که هربار از دنیا و آدمهایش ترسیده، کز کرده گوشه تخت و پتویش را بغل زده، هر بار نیمه شب ها خواب بد دیده و از خواب پریده، خودش دست گذاشته روی گونه خودش و خود را نوازش کرده، زنی که همیشه آخر شب ها اشک و دردهایش را میان بالش خفه کرده، خواستن یک هم نفس، یک همراه، یک دردآشنا نباید خواسته زیادی باشد. اما آن قدر این را نداشته ام، آن قدر تنهایی کشیده ام که تصور می کنم این چیزها توی قصه هاست، اگر هم هست، سهم دیگران است. تصور می کنم از من خیلی دور است، خیلی زیاد...


 
دلم کلمه می‌خواهد
ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

نمی‌دانم چرا تهی شده‌ام؛ از کلمه‌ها و حرف‌ها و صداها...

نوشتنم نمی‌آید؛ گرفتار بحران بی‌کلمه‌گی شده‌ام اما کلام زیاد دارم برای گفتن.

بیشترش انگار تقصیر خود.سانسو.ری‌هایی است که همیشه با من است. با این حال گریزی از این همه سانسور نیست. 

روزها و شب‌هایم را بیشتر به سکوت می‌گذرانم. البته جلوی دیگران آن قدری که لازم است چیزی نپرسند، سکوتم را هم فیلتر می‌کنم.

دیگر چیزی تا پاییز نمانده. دلم یک بارش تند و یکریز می‌خواهد. شاید کلمات من هم فوران کند بیاید برسد به سر زبانم تا بگویمشان، برسد به سر انگشتانم تا بنویسمشان.

 

فقط تویی که مرا قطره قطره می‌فهمی

ببار بودن خود را برای من باران


 
زنانگی هنر بزرگ تمام نسل زن‌های پیش و پس از من است
ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بالاخره سد کنکور دکترا هم با رتبه یک در  دانشگاه فردوسی مشهد شکست و به یاری خدا از اول مهر سر کلاس‌های دانشگاه  حاضر می‌شوم. این‌طوری یک ماه باقی‌مانده تا پاییز دلپذیرتر می‌گذرد و ار این بابت بی‌اندازه خوشحالم.

ده روزی نبودم و همراه با خانواده مسافر استان آذربایجان شرقی بودم. شهرهای مراغه و تبریز و کندوان و جلفا را دیدیم. 

جلفا شهر بی‌نظیری است. آبشارهای دل‌انگیزی دارد. توی طبیعت که هستم روحم صیقل می‌خورد، دلم انگار عاشق می‌شود و سبحان الله العظیم جور دیگری بر زبانم جاری می‌شود.

موزه‌های تبریز هم دیدنی بود. وقتی می‌دیدم مردمی که در سه چهار هزار سال پیش می‌زیسته‌اندٰ با وجود تمام تفاوت‌های فکری و فرهنگی و اعتقادی، رسم عاشق بودن و دلبری کردن می‌دانسته‌اند، به شگفت می‌آمدم.

گردن‌آویزها و شیشه‌های خالی عطر توی موزه نشان می‌داد زن‌ها در تمام طول تاریخ دلشان می‌خواسته در چشم محبوبشان زیبا به نظر برسند، دلشان می‌خواسته که معشوقه بی جایگزین او باشند.

گمانم لبخند، مشترک همه نسل‌های آدمی بوده، مهربانی هم شاید بوده. حتمن چند هزار سال قبل هم زنانی بوده‌اند که گلی را ببویند و لذت ببرند؛ فرزندشان را در آغوش بکشند و از شوق لبریز شوند؛ هر شب به انتظار صدای پای همسرشان بنشینند و باور کنند حضور مرد خانه، بزرگ‌ترین دل گرمی آنان است. حتمن زنانگی، هنر بزرگ تمام نسل‌ زن‌های پیش و پس از من است...


 
46 روز تا پاییز
ساعت ٩:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

مرداد به نیمه رسید و تابستان با تمام شدت و قدرتش گرما را توی صورت آدم هل می‌دهد. مرداد را دوست نمی‌دارم. ماهی که یادآور دلهره‌ها و تلخی‌های من است. ماهی که برایم پر بوده از انتظارهای مبهم و سردرگم.

نُه سال پیش بود انگار که دونفره‌ بودن را آغاز کردم. درست اوایل مرداد ماه. شور و شوق و نشاط در منِ آن روزها بیداد می‌کرد. اما همۀ روزها دل‌تپشی آزاردهنده بی‌قرارم می‌کرد. انگار چیزی به من می‌گفت که همه‌چیز، تمام دل‌خوشی‌هایم، توی مرداد بر باد می‌رود. همین طور هم شد.

چقدر دور است این روزها از من. انگار که اصلن اتفاق نیفتاده باشد.

مرداد دو سال پیش بالاخره فهمیدم یا شاید بهتر باشد بگویم بالاخره جرئت فهمیدن را پیدا کردم...

دیشب خوابش را می‌دیدم. توی خواب دوباره التماسم می کرد. مثل ماه های آخر باز به من می گفت بدون من هیچ است و دوام نمی‌آورد. از خودم دورش کردم. گفتم تمام دوست داشتنم را توی همان مرداد به آخر رسانده‌ام.

بیدار که شدم یادم افتاد شب‌های قدر امسال بالاخره بخشیدمش. اما دیدم با وجود این بخشش، باز هم نمی‌توانم از یاد ببرم. نمی‌توانم نامردی‌ها و بی‌صفتی‌هایش را فراموش کنم. دیدم دلم نمی‌خواهد حتی به قدر لحظه‌ای نزدیکم بشود. دیدم که نزدیک دو سال است که از نبودن او، کسی که سال‌ها تمام عشق و زندگیم بود، بی‌اندازه خوشحالم.

مرداد برای من فصل دوبارۀ غم است. تلخ است، خیلی تلخ.

اما بزرگ‌ترین زیبایی مرداد آن است که یادم می‌اندازد که پاییز در راه است. وادارم می‌کند که بنشینم و روزهای باقی مانده تا پاییز را حساب کنم.

دلم پر می کشد برای در آغوش کشیدن بوی مست‌کنندۀ پاییز.

و حالا 46 روز دیگر تا آمدن پاییز باقی مانده


 
دل به امید صدایی که مگر در تو رسد...
ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۸ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

رمضان باز هم بی تو گذشت.

باز هم شب ها را به صبح رساندم و نبودی. باز هم نامت را در دلم فریاد کردم و صدایت به من نرسید.

دلم می‌خواهد قیچی خیاطی‌ام را بردارم و این هرچه فاصله را قیچی کنم. دلم می‌خواهد دلم را کوک به کوک بدوزم به نگاه مهربان تو که حتی از پس همین فاصله هم به لمس کودکانه‌ام نزدیک است.

دلم می‌خواهد وقتی بیدار می‌شوم گمت نکرده باشم. دلم می‌خواهد باشی یوسف. دلم می‌خواهد همراهی تو را زندگی کنم.

آرام جان من...

آرام جانم

دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع

ای سر زلف تو مجموع پریشانی‌ها


 
مخاطب خاص دارد
ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ٤ امرداد ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

سلام یوسف

سلام مهربان خوب من

حال غریب غمگینی دارم که تو را می‌طلبد. تو کجایی یوسف؟ زمین برای پیدا کردنت زیادی بزرگ است. من برای طلب کردنت زیادی کوچکم. کلماتم برای صدا کردنت، برای دعا کردن و از خدا خواستنت زیادی کم‌مایه‌اند.

دلم هوای تو را کرده یوسف. مثل ایام نوجوانی، مثل روزهایی که خیس و خسته از نبودنت دفترم را باز می‌کردم و برایت می‌نوشتم.

کاش بودی

کاش باشی

تا جمعه‌ی آمدنت چند ندبه فاصله مانده؟


 
نه رفته‌ای، نه کمرنگ شده‌ای، نه دور
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

بعضی یادها آنقدر عزیز است که هر قدر به خودت می‌قبولانی که توی ذهنم را از ذره ذره یاد خالی کرده‌ام، باز سر که برمی‌گردانی و به خودت که می‌آیی، هست؛ گرم و پررنگ و نزدیک.

دیشب آخرین شب قدر بود و من از اینترنت، پخش مستقیم مراسم استاد را دنبال می‌کردم. البته بعضی از بزرگان امشب را شب قدر دانسته‌اند. به هرحال مثل تمام شب‌های رمضانٰ تا سحر بیدارم و خیال دارم قرآن روی سر بگیرم.

توی این شب‌ها به یاد دوستانم بودم. به یاد ماتسو، لیلا، روشنا، مولود، فریبا، ریرا، لی لی، صبا، هانیه، آسیه، سمانه، مریم، بهناز؛ دوستان دبیرستان و دانشگاهم، همکارهایم و هم/ دوستان خوب وبلاگی‌ام.

برای سحر برنج و خورشت قیمه درست کرده‌ام. 

یک چیزی، یک کوبش مداوم و لعنتی، توی سرم بنگ بنگ می‌کند. گمان نمی‌کنم اشتهایی برای خوردن سحری داشته باشم. سردرد رهایم نمی‌کند. 

دلم چقدر چیزها می‌خواهد. چیزهایی که دیشب دانه دانه به خدا گفتم. بیشتر از همه اینکه دلم اهلی مهربانی و بزرگی‌اش باشد.

پ.ن:

کلمه‌هایم را باز سکوت می‌کنم


 
اسم پوشه یا نامه
ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

1. جکی قبل از رفتنش چند کارتون و نرم افزار برایم ریخت روی هارد. ازش پرسیدم اسم پوشه ای که این‌ها را ریختی تویش، چی گذاشتی؟ گفت خودت که بازش کنی می‌فهمی.

امروز که توی هاردم دنبال آن نرم افزارها می‌گشتم، دیدم جکی پوشه‌ای درست کرده با این اسم:

"سلام آبجی چطوری؟ خوبی؟ سلامتی؟ خوش می‌گذره؟ چه خبرا؟"

 

2. سر افطار یکهو دیدم مامان به صدای بلند به بابا گفت:

ای بابا من همش لبا.تو می‌.خور.م باز تو لب میذاری جلوم.

مغز من به مدت چند ثانیه از کار ایستاده بود. درست است که با مادرم شوخی زیاد می‌کنیم اما نه اینکه حرفهای خصوصی‌شان را جلوی من بزند؛ آن هم این طور بی‌مقدمه.

بعد که به مادرم نگاه کردم، دیدم لبه های نانی که جلوی بابا بود را توی دست گرفته و و می‌خورد.

بعد هم به من نگاه کرد و خندید و گفت منظورم لبه‌های نان بود...

خو مادرجان جلوی دختر عزب این جوری حرف می‌زنند آخه؟


 
سحر
ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩۳  کلمات کلیدی:

آیات سوره قاف آن‌قدر قشنگ است که دلم می‌خواهد سر بگذارم به شانه این کلمات و به خاطر همه بازیگوشی‌هایم، به خاطر سربه‌هوایی‌هایم، به خاطر غفلت‌هایم، گریه کنم. استاد امسال تهران‌اند و شب‌های قدر امسال نبودن ایشان غمگینم می‌کند. 

باز خوب است که سخنان هرشب استاد را که تفسیر سوره انبیاست، برای دانلود می‌گذارند و هر شب هم به طور مستقیم از سایت موسسه  پخش می‌شود.

ساعت از یک گذشته است. توی آشپزخانه ام و ماکارانی‌ها را توی آب جوش ریخته‌ام و منتظر که آماده آب‌کش کردن شوند. مامان و بابا خواب‌اند. جکی شاهرود است و جولز ماه اول سربازی‌اش را می‌گذراند. برای هردویشان دلتنگم؛ مخصوصن که می‌دانم چه علاقه‌یی به ماکارانی‌های من دارند.

این لابه‌لا پس‌زمینه ذهنم با یاد کسی روشن می‌شود که عزیز است؛ که یادش شیرینی دیگری توی جانم می‌ریزد.

مشاری با صوت قشنگش می‌خواند: «و نعلم ما توسوس به نفسه و نحن اقرب الیه من حبل الورید». ماکارانی‌ها را توی آب‌کش میریزم و آب سرد را رویشان باز می‌کنم.

همه جا ساکت است و جز صدای یک‌نواخت کولر آبی و آهنگ ضعیف ترتیل مشاری که صدایش از آشپزخانه آن‌ورتر نمی‌رود، صدایی نیست.

سیب‌زمینی‌ها را پوست می‌گیرم و حلقه‌حلقه، کف ظرف می‌گذارم. زیر لب تکرار می‌کنم: «و ما انا بظلام للعبید»

رشته‌های ماکارانی را توی ظرف می‌ریزم سس ماکارانی را رویش پخش می‌کنم و آرام هم می‌زنم. حلقه‌های سر‌خ‌شده سیب‌زمینی و پیاز و دانه‌های سویا، قاتی رشته‌های پیچ‌پیچ ماکارانی می‌شود و رنگ قرمز رب توی رشته‌هایش منتشر می‌شود.

قرآن که به آنجا می‌رسد که: «هذا ما توعدون لکل اواب حفیظ» در ظرف را می‌گذارم و می‌دوم سمت اتاقم. دلم برای خدا تنگ است...


 
← صفحه بعد